شمس الدين حافظ

477

سفينه حافظ ( فارسى )

هر زاهدى كه ديدى ، ياقوت مىفروشت * سجاده ترك داده ، پيمانه در كشيده در قصد خون عاشق ابرو و چشم مستت * گه اين كمين گشاده گه آن كمان كشيده تا كى كبوتر دل چون مرغ نيم بسمل « 1 » * باشد ز تير هجرت در خاك و خون طپيده از سوز سينه هر دم دودم بسر برآيد * چون عود چند باشم در آتش آرميده بر چهره بخت نيكت تعويذ چشم‌زخمست * هر دم و ان يكادى ز اخلاص بر دميده گر دست من نگيرى با خواجه بازگويم * كز عشوه دل ز حافظ چون برده‌اى بديده « 2 » [ 425 دامن‌كشان همىشد در شرب زركشيده ] 11 شماره مسلسل 606 دامن‌كشان همىشد در شرب « 3 » زركشيده * صد ماهر و ز رشكش جيب « 4 » قصب « 5 » دريده از تاب آتش مى بر گرد عارضش « 6 » خوى * چون قطره‌هاى شبنم بر برگ گل چكيده

--> ( 1 ) نيم بسمل حيوانى است كه تازه ذبح شده و در حال جان دادن باشد ( 2 ) در خلخالى و سودى اين چهار بيت اضافه است : گر زانكه رام گردد بخت رميده با من * هم زان دهن بر آرم كام دل رميده ميلى اگر ندارد بر عارض تو ابرو * پيوسته از چه باشد چون قد من خميده گر بر لبم نهى لب يابم حيات باقى * آن دم كه جان شيرين باشد بلب رسيده ما را بضاعت اينست گر در مذاقت افتد * درهاى شعر حافظ بنويس در جريده و در قدسى و سودى نيز اين دو بيت اضافه آمده : تا كى فروگذارى چون زلف خود دلم را * سرگشته و پريشان اى نور هر دو دويده در پاى خار هجران افتاده در كشاكش * وز گلبن وصالت هرگز گلى نچيده ضمنا در سودى بجاى ( كز عشوه دل ز حافظ چون . . . ) ، كز عاشقان مسكين دل‌برده‌اى بديده ، آمده است . ( 3 ) پارچه كتانى نازك و لطيف كه در قديم از آن پيراهن و دستار درست مىكردند . ( 4 ) گريبان و يقه ( 5 ) قصب جامه‌اى از كتان و ابريشم ( 6 ) خوى يعنى عرق انسان يا حيوانات